ادبیات فارسی
نويسندگان
پیوندهای مفید

 دلـت را بتـکان

غصه­هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه­هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم­تر اگر بتکانی

تمام کینه­هایت هم می­ریزد

و تمام آن غم­های بزرگ

و همه حسرتها و آرزوهایت

باز هم محکم­تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق­های بچه گربه­ای هم بیفتد!

حالا آرام­تر، آرام­تر بتکان

تا خاطره­هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می­کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک ”او“

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

 

مطلب ارسالی ازeffat masih


[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 16:24 ] [ effat masih ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
لینک های ویژه
امکانات وب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید