|
ادبیات فارسی | ||
|
فرصت دوباره مادر امیرحسین که اهل محل گاه اورا بی بی صدامی کردند،دسته چرخ خیاطی را رهاکرد.سوزن روی نخ های سبزنام حسین که وسط پارچه های سیاه عزاداری دوخته می شد،منتظرماند آرام گفت: امیر،مادر ! امروزحاجی اومده بود دنبالت.ودرحالیکه نخ رابا د ندانش تکه می کردگفت:سفارش کرد بری هیئت! امیربی توجه،جلوی آینه ایستاد.دستی به موهای ژل خورده اش کشیدوگفت: کلید موتورم کو؟؟بی بی پارچه راکنارگذاشت و ازجایش بلندشد.کلید را از روی طاقچه برداشت وگفت:لااقل محرّمودست بردار ازکوچه گردی ورفیق بازی!!...دوروز دیگه عاشوراس! امیرباعصبانیت گفت:بروبابا برم وردست حاجی که چی؟از اول تاآخرش باید حمّالی مردموبکنم دیگ ببرم،دیگ بیارم که چی بشه؟ چه خیری به مامیرسه؟ همون حسینی که تو هِی ازش حرف می زنی،همون حاجی که اومده درخونه ،مگه ازشون چه خیری دیدم؟ صورت بی بی از عصبانیت کبود شد،با زبانی خشک شده گفت:خجالت بکش بچه دهنتو آ ب بکش،بعداسم آقا روببر تموم زندگی تواز آ قاست دستش را برقلبش گذاشت تاسوزش اش کمترشود. باته مانده انرژیش آخرین حرفش را زد:بیا..اینم…کلید..آخ…برو..امایادت باشه ..ماهمه زندگیمونو....از اقاامام ..حسین داریم به زور نفس می کشید.به سختی روی زمین نشست و چشمانش رابست تا آ رام شودوانرژی تحلیل رفته رابدست آورد.امیر از راهروطویل گوشه حیاط گذ شت.درآهنی کوچک حیاط خانه را،محکم پشت سرش بست. هرشب سرمیدان جمع می شدند وازدوست دخترهایشان می گفتند یابه گردش داخل شهر می رفتندو به قول خودشان دخترها را تور می کردند.وقتی رسید سرمیدان،اسماعیل وحامدو رسول آ مده بودند.امیر موتورش راپارک کرد وکنارشان نشست. دستانش را روی آتش گرفت تا گرم شود.حرفهای مادرش درگوشش زنگ میزد و ذهنش به شدت مشغول بود.ساکت نشسته بودوبه حرفهای مادرش فکرمی کرد که اسماعیل گفت:چیه داش،تو فکری؟؟رسول گفت:کلک! نکنه دلت جایی گیر کرده؟امیربابی حوصلگی دست اسماعیل را ازروی شانه اش کنارزدوگفت:وِلَم کن حوصله ندارم ...
بقیه داستان در ادامه مطلب حامد یک نخ سیگار به او دادوگفت:بیا اینو بزن حالت میاد سرجاش..امیردستش را پس زدوازجایش بلندشد.چندقدم جلوتر رفت وهمانجا پشت به دوستانش ایستاد.دستانش را درون جیب شلوارش فرو برد. سرش را به سمت اسمان بالاگرفت ومیان ابرها خیره ماند.گرمی دستی را روی شانه اش احساس کرد_چی شده امیر؟؟برگشت وبه حامد نگاه کرد.چیزی نگفت.سرش را پایین انداخت وباریزه سنگی که روی زمین بود،بازی می کرد. رسول از آ ن طرف ترباصدایی که به فریاد شبیه بودگفت:بیاحامد!آدم عاشق حرف حالیش نیست یه وقت بلایی سرت میاره ها!ودوتایی باهم زدند زیرخنده.حامد برگشت وبا چشم غره به رسول فهماند که حرفش به جا نبوده وبعد دوباره از امیرپرسید:چی شده؟بهم می گی؟امیرکه نگرانی حال مادرش مثل خوره به جانش چنگ میزد، به طرف موتور رفت وگفت: باید برم!حامد پشت سرش دویدوگفت:کجامیری؟چی شده آخه؟؟امیرموتور را روشن کردودرلحظات آ خر گفت:حال بی بی خوب نیست باید برم!به خانه که رسید،بی بی رابا نفس های بریده روی برانکارد میگذاشتند!بانگرانی به زهراخانم،همسایه طبقه بالا ،که هنوزلیوان آ ب قندی دردست داشت نگریست. دستان سرد مادرش رادردست گرفت وهمراه اوبه بیمارستان رفت.
وقتی آمبولانس در خم کوچه گم شد،زهراخانم که هنوز دم کوچه ایستاده بود،پسرش راصداکردکه:بدو برو دم مسجد….به حاج آ قا بگو..که حال بی بی به هم خورده بره بیمارستان!تا بیمارستان هرچه تُف ولعنت بلد بود بارخودش کرد.وقتی دکترگفتباعمل خوب می شه فقط هرچه زودترهزینه روتأمین کن،نمی دانست از این فرصت دوباره باید خوشحال باشد یا به خاطر پول عمل ناراحت؟!!***** پیشانی اش تا بناگوش تیرکشید،بغض گلویش رافشرد،خواست بگوید:این دفه فرق میکنه!! که مردلبخندی تلخ تحویلش داد:حالا…؟!؟؟وصدای بسته شدن درب نفسش را بندآورد.بی اختیار به سمت مسجد رفت!توی چندساعت گذشته که برای پول درخانه ومغازه این وآن رفته بود،چند بار ازجلویش رَد شده بود..ولی جرأت نکرده بود داخل برود....!حیاط مسجد سیاه پوشیده بود.احمد آقاکنار چارچوب درب ورودی ایستاده بودوبه جوانک بالای نرد بان چیزی می گفت...متوّجه امیرشد اما امیرمیان یاحسین های آویخته به دیوار غرق شده بود...نگاهش راروی پارچه ها می گرداندوگاه قطره های اشک را ازگوشه چشمش پاک می کرد!صدای احمد آقا ازهمان جاکه ایستاده [ سهشنبه 01 اسفند 1391 ] [ 18:22 ] [ ostad ]
|
||
| [ طراحی : دبیرستان فاطمه زهرا (س) ] [ Weblog Themes By : server2011 ] | ||